اومده بودم ینویسم که بارها شده احساس کنم، به این فکرکنم که عشق به فرشید واقعی بود،،،
اینکه اون عشق تلفنی از طرف من واقعا عشق بود،
شب ها که میخوابم به یاد شب هایی میوفتم که تا صبح برام حرف میزد و من وسط حرف زدنش خواب میرفتم.
اینکه اگه ی شب صداش نبود خوابم نمیبرد.
به آرامشی که وجودش بهم میداد.
اما خب دیگه دست نیافتنیه، دیگه شده مث بابابزرگ.
خیلی حرفها تو دلم بود، وقتی اومدن وبلاگ دیدم ی نظری به اسم فرشیده،، هرچند که بعید میدونم این فرشید اون فرشید من باشه.
اما خب...
ی حالی شدم، حرفام از یادم رف.
چقدر اخلاق مردونش رو دوست داشتم، ناز کشیدناش، غیرتی شدناش،
دلم برای آرامش روزهایی که سربازی بود و همه روز رو منتظر بودم زنگ بزنه ی ساعت باهاش حرف بزنم.
شایدم واقعا رسیدن ما به هم محال بود.
من دختر یکی بودم، اون تک فرزند،،،
نه اون میتونست از خانوادش دل بکنه بیاد شهر من، نه من.
اما در کل، همیشه فکرمیکنم زندگی با عشق خیلی طعم بهتری داره، و زندگی من با اون، با عشق بود.
برچسب:
نویسنده: پرنیا صمیمی