جالبه که هنوزم مث قبلنا حرف میزنی!!!!!
سرکار نمیری یعنی؟
چقدر خوب که این وبلاگ رو داشتیم، خیلی خوبه که توهم دلت هوای این وبلاگ رو کرد و اومدی بهش سرزدی.
آره واقعا منم خیلی دلم میخواد ببینمت.
سرکار نمیری؟؟؟
من همیشه فکرمیکنم که با سرکار رفتن من مشکل داشتی و یکی از دلایلی که رابطمون تموم شد، این بود که تو دوست نداشتی من سرکار برم،،،
و با اینکه بهم میگفتی نرم، اما من اون موقع مامان بابام برام تصمیم میگرفتن و نمیتونسم که نرم سرکار.
ولی الان دیگه سرکار نمیرم،،،،،،
اگه توهم یکم درکم میکردی الان شاید پیش هم بودیم.
فرشید الان که خیلی وقته همه چیز تموم شده،،، تو واقعا اونروزها قصدت ازدواج بود؟؟
اونروزا که میگفتی که مامانم اینا میخوان بیان شهرتون برای خاستگاری،، واقعی بود.
باورت نمیشه که من اونروزا چقدر با این حرفت ذوق میکردم،، هنوزم وقتی به اونروزا فکرمیکنم حس شیرینش رو دوست دارم.
حس خوشبختی تمام.
گاهی وقتها هم فکرمیکنم بخاطر برنامه های مث واتس آپ و اینا بود که رابطه مون تموم شد. من اونموقع گوشیم اندروید نبود و گاهی فکرمیکنم که ک تو این برنامه ها کسی اومد تو زندگیت و عشق منو از دلت گرفت.
برچسب:
نویسنده: پرنیا صمیمی